پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - آیات روشن دیدار
آیات روشن دیدار
محمدكاظم كاظمى
پهلوانان شهر جادوييم، گام بر آهن مذاب زديم
لرزه بر جان كوه افكنديم، بند بر گردن شهاب زديم
نعره تا بركشيد پيل دمان، بر تنش كوفتيم گرز گران
چشم تا باز كرد ديو سپيد، بر سرش سنگ آسياب زديم
... ولى اين خوابهاى رنگارنگ پاره شد با صداى كشمكشى
اسب ما داشت اژدها مىكشت، لاجرم خويش را به خواب زديم
تير گز هم اگر به چنگ آمد، كه توانِ كمانكشيدن داشت؟
صبر كرديم تا شود نزديك، خاك بر چشم آن جناب زديم
رخش را در چرا رها كرديم تا كه تهمينهاى نصيب شود
او به دنبال رخش ديگر رفت، ما خرى لنگ را ركاب زديم
تا كه بوسيد دست ما را سيخ، گذر از مهرههاى پشتش كرد
اينچنين برّه روى آتش رفت، اينچنين شد كه ما كباب زديم
هفت خوان را به ساعتى خورديم، شهره گشتيم در گرانسنگى
لاجرم در مسير كاهش وزن ، مدتى صبحها طناب زديم
جوشن پاكدامنى كه نبود، و از آن شعله ايمنى كه نبود
ما سياووشهاى نابغهايم كرم ضد آفتاب زديم
خديجه رحيمى
توفان ِ بى ملاحظه در راه است، فردا بلوطِ پير چه خواهد كرد؟
باد زبان نفهم غضب آلود، با بيد سر به زير چه خواهد كرد؟
آن روزها رديف صنوبرها، در گيج گاه جاده اميدى بود
فردا كه رد هيچ درختى نيست، گم كرده ى مسير چه خواهد كرد؟
فانوس هاى سرخ ترك خورده در باغِ مه گرفته تماشايى است
با اين چراغ هاى انارى رنگ، باد بهانه گير چه خواهد كرد؟
اين تكه سنگِ از همه جا مانده، بيهوده در مدار نمى چرخد
گيرم هزار سال دگر اما، با روز ناگزير چه خواهد كرد؟
روزى كه كوه ها بدود در باد، بارانى از ستاره فرو ريزد
در رقص خاك و صاعقه و آتش، در بهت آن كوير چه خواهد كرد؟
با يال اسب هاى رها در باد، بوى جنون زلف تو مى آيد
در التهاب سرخ نفس هايت، اين جاده -اين مسير- چه خواهد كرد؟
شاعر به سمت جاده نگاهى كرد، غير از صداى باد صدايى نيست
تو نيستى و شاعر دردآلود با اين غم خطير چه خواهد كرد؟!
ميلاد عرفان پور
تا مرهم زخم كهنه ما نمك است
هر سو كه نگاه مىكنم قاصدك است
من ماندم و يك درد به نامِ پرواز
اين درد ميان مَردها مشترك است
×
رود است على، پاك و زلالست و روان
كوهست على، كه استوار است و گران
من رود نديده ام چنين پابرجا
من كوه نديده ام چنين در جريان
×
در حنجره، هاى و هوى خاموشى هاست
چشمم همه پرده ى خطاپوشى هاست
تاكينه به دل راه نيابد، هر شب
در حافظهام جشن فراموشى هاست
×
با دشمن خويشيم دمادم در جنگ
او با دم تيغ آمده، ما با دل تنگ
ما رود مداميم، بگوييد به تيغ
ما شيشه عطريم بگوييد به سنگ
×
اى بى تو زمانه سرد و سنگين در من
اى حسرت روزهاى شيرين در من
بى مهرى انسان معاصر در توست
تنهايى انسان نخستين در من
×
خود را كه به خلوتى رسانَد خورشيد
از داغ دلش را بِتَكاند خورشيد
گفتيم غروب كرده اما انگار
رفته ست نماز شب بخواند خورشيد
×
نارس بودى حيا شكوفايت كرد
ايمان تو نامدار دنيايت كرد
يك سكه بى رواج بودى اى ماه
اين چادر شب بود كه زيبايت كرد
×
صبحى گره از زلف تو وا خواهد شد
راز شب تار برملا خواهد شد
تو آيه وحدتى كه با آمدنت
هر قطب نما قبله نما خواهد شد
×
دل، اين دل تنگ، زير اين چرخ كبود
يك عمر دهان جز به شكايت نگشود
آرامش تسبيح شما بر هم خورد
شرمنده ام اى درخت اى گل اى رود
ابراهيم امينى (شاعر افغان)
با اين حساب تعزيه ى ما دمادم است
اين ماه هم ادامه ى ماه محرم است
دل به درخت هاى تبرگشته خوش مكن
اين خاك زير و رو شده كى جاى آدم است
اين آسمان كه سر به سر خود گذاشته است
پاى مزارهاى شهيدان سرش خم است
من ديده ام شهادت گلهاى باغ را
هرچه بگريم از غمشان باز هم كم است
من ديده ام كه كوچه دچار فرار شد
در حق اين جماعت تنها چه كار شد
ديدم كه پيش مسجد، يه قريه گريه كرد
يك ظهر داغ نعش شهيدان قطار شد
يك روز بعد خانه ما تكيه خانه شد
اندوه مخفيانه ما آشكار شد
آبى به گل نداده گلى را به آب داد
شهرى كه جاى خانه به مهمان مزار شد
رشك كدام طايفه آمد به خوبيت
اى شهر من كه در تو گل سرخ خار شد
فاضل نظرى
پلنگ سنگى دروازه هاى بسته شهرم
مگو آزاد خواهى شد كه من زندانى دهرم
تفاوت هاى ما بيش از شباهت هاست، باور كن
تو تلخى شراب كهنه اى، من تلخى زهرم
مرا اى ماهى عاشق رها كن ، فكر كن من هم
يكى از سنگ هاى كوچك افتاده در نهرم
كسى را كه برنجاند تو را هرگز نمى بخشم
تو با من آشتى كردى ولى من با خودم قهرم
تو آهوى رهاى دشت هاى سبزى اما من
پلنگ سنگى دروازههاى بسته شهرم
على محمد مودب
آيات نام كوچك توفان ها
نامى كه در كتاب خدا زنده است
نامى كه تا هميشه نماز ما
در محضرش شكسته و شرمنده است
آيات شعر زلزله ها را گفت
حرف سطوح گمشده در گل را
چون نخل طور شعله كشيد آيات
آوازهاى سوخته در دل را
با گردبادهاى مهيب و سرد
بى ترس از نسيم و شكفتن خواند
در پيچش سياهى عالمگير
آن خطبه را چه محكم و روشن خواند
آيات نام كوچك مهتاب است
نام بلند هر چه كه خورشيد است
سيلى خور كسوف نخواهد ماند
صبحى كه صبح روشن اميد است